پندآموز پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390 14:38
سعی میشود در این وبلاگ پند برای پند گیران  بسیار باشد تا شما دوستان عزیز از هر نوع مطلبی که خواستارید بیابید

                                                                                                                            اندرزگو

کلید واژه: پند. پندآموز.پندآمیز.پند برای پند گیران.داستان وپند .داستان هاي كوتاه و پند آموز.شعر پند آموز.تک پند.پندبزرگان.حکایتهای پندآموز.پندهای حکیمانه.پندواندرز.پیرانه پند.جملات پندآموز
panamiz.pandamoz.pand.dastan va pand.sher pand amoz .jomalat pandamoz.pandhaye hakimaneh.pand bozorgan.pando andarz

نوشته شده توسط اندرزگو  | لینک ثابت |

نصیحت لقمان پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390 16:24
روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی. اول این که سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری! دوم این که در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی و سوم این که در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی. پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟لقمان جواب داد:اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که می خوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد. اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهنرین خوابگاه جهان است. و اگر با مردم دوستی کنی، در قلب آنها جای می گیری و آن وقت بهترین خانه های جهان مال توست.
نوشته شده توسط اندرزگو  | لینک ثابت |

عشق یک گدازاده پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390 16:22
 

گدا زاده ای بر پادشاهی صاحب کمال عاشق شد و عقل را به کل در باخت . خبر به شاه رسید  که فلان گدا از عشق تو روز و شب ندارد . شاه صاب جمال درویش را نزد خود خواند و گفت اینک که بر من عاشق شدی دو راه در پیش داری یا در راه عشق ترک سر بگویی یا این شهر و دیار را ترک کنی.

درویش که هنوز آتش دلش از عشق مشتعل نگشته بود راه دوم را بر گزید و از شهر خارج شد در این بین شاه دستور داد سر از تن عاشق جدا سازند . وزیر شاه پرسید:  این چه حکم است که سر از تن بیگناهی جدا سازی؟

شاه گفت: او در عشق دعوی دروغ داشت اگر به راستی عاشق میشد باید در راه عشقش از جان میگذشت سر او بریدم تا دیگر کسی در عشق ما دعوی دروغ نکند. و اگر او در راه عشق ما از جان میگذشت من هم تمام مملکت را فدای او میکردم.

           ترک جان و ترک مال و ترک سر          هست در این راه اول ای پسر

نوشته شده توسط اندرزگو  | لینک ثابت |

عشق شنبه دهم اردیبهشت 1390 16:6
خانمي از منزل خارج شد و در جلوي در حياط با سه پيرمرد مواجه شد. زن گٿت: شماها رانميشناسم ولي بايد گرسنه باشيد لطٿا به داخل بياييد و چيزي بخوريد. پيرمردان پرسيدند: آيا شوهرتمنزل است؟

زن گٿت: خير، سركار است. آنها گٿتند: ما نميتوانيم داخل شويم. بعد از ظهر كه شوهر آنزن به خانه بازگشت همسرش تمام ماجرا را برايش تعريٿ كرد. مرد گٿت: حالا برو به آنها بگو كه من درخانه هستم و آنها را دعوت كن. سپس زن آنها را به داخل خانه راهنمايي كرد ولي آنها گٿتند: ما نميتوانيمبا هم داخل شويم.

زن علت را پرسيد و يكي از آنها توضيح داد كه: اسم من ثروت است و به يكي ديگرازدوستانش اشاره كرد و گٿت او موٿقيت و ديگري عشق است. حالا برو و مسئله را با همسرت در ميانبگذار و تصميم بگيريد طالب كداميك از ما هستيد! زن ماجرا را براي شوهرش تعريٿ كرد.

شوهر كه بسيار خوشحال شده بود با هيجان خاص گٿت: بيا ثروت را دعوت كنيم و منزلمان را مملو از دارايينماييم. اما زن با او مخالٿت كرد و گٿت: عزيزم چرا موٿقيت را نپذيريم! در اين ميان دخترشان كه تا اينلحظه شاهد گٿت و گوي آنها بود گٿت: بهتر نيست عشق را دعوت كنيم و منزلمان را سرشار از عشقكنيم؟ سپس شوهر به زن نگاه كرد و گٿت: بيا به حرٿ دخترمان گوش دهيم، برو و عشق را به داخلدعوت كن،

سپس زن نزد پيرمردان رٿت و پرسيد كداميك از شما عشق هستيد؟ لطٿا داخل شويد ومهمان ما باشيد. در اين لحظه عشق برخاست و قدم زنان به طرٿ خانه راه اٿتاد. سپس آن دو نٿر هم بلندشده و وي را همراهي كردند.

زن با تعجب به موٿقيت و ثروت گٿت: من ٿقط عشق را دعوت كردم! دراين بين عشق گٿت: اگر شما ثروت يا موٿقيت را دعوت ميكرديد دو نٿر از ما مجبور بودند تا بيرونمنتظر بمانند اما زماني كه شما عشق را دعوت كرديد، هر جا كه من بروم آنها نيز همراه من ميآيند.

هر كجا عشق باشد در آنجا ثروت و موٿقيت نيز حضور دارد
نوشته شده توسط اندرزگو  | لینک ثابت |

هدیه تولد شنبه دهم اردیبهشت 1390 16:1
روزی مردی به خونه اومد و دید که دختر سه ساله اش قشنگترین و گرونترین کاغذ کادوی موجود در کمد اون رو تیکه تیکه کرده و با اون یه جعبه کٿش قدیمی رو تزیین کرده !!! مرد دخترک رو بخاطر اینکار تنبیه کرد و دختر کوچولو اون شب با گریه به رختخواب رٿت و خوابید. ٿردا صبح وقتی مرد از خواب بیدار شد و چشاش رو باز کرد ، دید که دخترک بالای سرش نشسته و جعبه تزیین شده رو به طرٿ اون دراز کرده!! مرد تازه یادش اومد که امروز ، روز تولدشه و دختر کوچولوش اون کاغذ رو برای تزیین کادوی تولد اون استٿاده کرده. با شرمندگی دخترش رو بوسید و جعبه رو از اون گرٿت و درش رو باز کرد. اما در کمال تعجب دید که جعبه خالیه !!! مرد دوباره به دخترش پرخاش کرد که : « جعبه خالی که هدیه نمیشه!! باید توش یه چیزی میذاشتی !!!». دخترک با تعجب به صورت پدرش خیره شد و گٿت : « اما این جعبه خالی نیست. من دیشب هزار تا بوس توش گذاشتم تا هروقت دلت برام تنگ شد یکی از اونا رو برداری و استٿاده کنی از اون روز به بعد ، پدر همیشه اون جعبه رو همراه خودش داشت و هروقت دلتنگ دخترش می شد در اون رو باز می کرد و با برداشتن یه بوسه آروم می گرٿت. هدیه کار خودش رو کرده بود
نوشته شده توسط اندرزگو  | لینک ثابت |

زشت‌ترین دختر کلاس عاشقم کرد پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390 15:4
دختر دانش آموز صورتی زشت داشت. دندان‌هایی نامتناسب با گونه‌هایش، موهای کم پشت و رنگ چهره‌ای تیره...
روز اولی که به مدرسه ما آمد، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند. نقطه
مقابل او دختر زیبارو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت... او در
همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید: میدونی زشت‌ترین دختر این کلاسی؟!! یک دفعه کلاس از خنده ترکید …

برای دیدن جذابیت یک چیز، باید قبل از آن جذاب بود!
بعضی‌ها هم اغراق آمیزتر می‌خندیدند. اما تازه وارد با
نگاهی مملو از مهربانی و عشق در جوابش جمله‌ای گفت که موجب شد در همان روز
اول، احترام ویژه‌ای در میان همه و از جمله من پیدا کند :

اما کاترینای عزیزم،بر عکس من تو بسیار زیبا و جذاب هستی...
او با همین یک جمله نشان داد که قابل اطمینان‌ترین فردی است
که می‌توان به او اعتماد کرد و لذا کار به جایی رسید که برای اردوی آخر
هفته همه می‌خواستند با او هم گروه باشند...

او برای هر کسی نام مناسبی انتخاب کرده بود:
به یکی می‌گفت چشم عسلی و به یکی از دبیران، لقب خوش
اخلاق‌ترین معلم دنیا و به مستخدم مدرسه هم محبوب‌ترین یاور دانش آموزان را
داده بود.

ویژگی برجسته او در تعریف و تمجید‌هایش از دیگران بود که
واقعاً به حرف‌هایش ایمان داشت و دقیقاً به جنبه‌های مثبت فرد اشاره
می‌کرد.

مثلاً به من می‌گفت بزرگترین نویسنده دنیا و به خواهرم می‌گفت بهترین آشپز دنیا! و حق هم داشت...
آشپزی خواهرم حرف نداشت و من از این تعجب کرده بودم که او توی هفته اول چگونه این را فهمیده بود؟!
سالها بعد وقتی او به عنوان شهردار شهر کوچک ما انتخاب شده
بود به دیدنش رفتم و بدون توجه به صورت ظاهری‌اش احساس کردم شدیداً به او
علاقه مندم...!

5 سال پیش وقتی برای خواستگاری‌اش رفتم،دلیل علاقه‌ام را جذابیت سحر آمیزش می‌دانستم و او با همان سادگی و وقار همیشگی‌اش گفت: برای دیدن جذابیت یک چیز، باید قبل از آن جذاب بود!
در حال حاضر من از او یک دختر سه ساله دارم. دخترم بسیار
زیباست و همه از زیبایی صورتش در حیرتند. روزی مادرم از همسرم سؤال کرد که
راز زیبایی دخترمان در چیست؟!

همسرم جواب داد: من زیبایی چهره دخترم را مدیون خانواده پدری او هستم...!
و مادرم روز بعد نیمی از دارایی خانواده را به ما بخشید
نوشته شده توسط اندرزگو  | لینک ثابت |

جمعه ها طبع من احساس تغزل دارد پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390 13:36
جمعه ها طبع من احساس تغزل دارد

ناخودآگاه به سمت تو تمایل دارد

بی تو چندیست که در کار زمین حیرانم

مانده ام بی تو چرا باغچه ام گل دارد

شاید این باغچه ده قرن به استقبالت

فرش گسترده و در دست گلایل دارد

تا به کی یکسره یکریز نباشی شب و روز

ماه مخفی شدنش نیز تعادل دارد

کودکی فال فروش است و به عشقت هر روز

می خرم از پسرک هر چه تفال دارد

یازده پله زمین رفت به سمت ملکوت

یک قدم مانده زمین شوق تکامل دارد

هیچ سنگی نشود سنگ صبورت ، تنها

تکیه بر کعبه بزن ، کعبه تحمل دارد...



سید حمیدرضا برقعی
نوشته شده توسط اندرزگو  | لینک ثابت |

حلقه بر در زدم و از تو جوابی نشنیدم پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390 13:35
با دلی شاد به امید وصالی که ندیدم
امدم تا به سرای تو در خانه نبودی
حلقه بر در زدم و از تو جوابی نشنیدم
بلکه بودی و در خانه به رویم نگشودی
اشک زد حلقه بر چشم من و آهم به لب آمد
ناگهان غیبت تو بست به دل راه امیدم
نا امیدانه زدم تکیه به دیوار حسرت
رنجی که نکشیدی که بدانی چه کشیدم
با دلی تنگ به هجران گناهی که نکردم
گریه ها کردم و بر آتش دل اشک فشاندم
یادگار تو همان حلقه زیبای طلا را
نگری کردم و زان پس
روی آن چند نگین از گوهر اشک نشاندم
ناگریز اشک نشان ، غمزده از کوی تو رفتم
نا امیدانه ز دل آه غریبانه کشیدم
تا به سوگ دل تنها شده مستانه بگریم
نیمه جان پیکر خود بر در میخانه کشیدم
من با تو زنده ام و بی تو دلم خانه مرگ است
تو مرا گرمی عشقی ، تو مرا نور امیدی
زندگی بی تو مرا نیست به جز شام سیاهی
تو مرا پرتوی مهری ، تو مرا بخت سپیدی
با دلی شاد به امید وصالی که ندیدم
آمدم تا به سرای تو در خانه نبودی
حلقه بر در زدم و از تو جوابی نشنیدم
نوشته شده توسط اندرزگو  | لینک ثابت |

پندی برای پند گیران پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390 13:34
1- به من بگو نگو ، نمیگویم ، اما نگو نفهم ، که من نمی توانم نفهمم ، من می فهمم .(دکتر علی شریعتی )
2- شما بدون تسلط بر خود نمی توانید فاتح دیگران باشید .(کیم وو چونگ)
3- اگر کسی ترا آنطور که میخواهی دوست ندارد ، به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد. (مارکز)
4- بهترین راه پیش بینی آینده ، ساختن آن است . (برایان تریسی )
5- در درون جسارت ، نبوغ و قدرت سحر آمیزی نهفته است .(گوته )
6- هر کجا می روی ، با تمام قلبت برو .(؟)
7- آسمان برای گرفتن ماه تله نمی گذارد ، آزادی خود ماه است که او را پایبند می کند .(تاگور )
8- سرمایه های هر دلی ، حرفهائیه که واسه گفتن داره .(؟)
9- زنانیکه می خواهند مرد باشند ، زنانی هستند که نمی دانند زن هستند .(الکساندر دوما )
10- شانس هرگز کافی نیست .(اندرو متیوس )
11- دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد ولی قلب ترا لمس کند .(مارکز )
12- قانون احتمالات یادت نره ، بلاخره یک نفر خواهد گفت بله .(آنتونی رابینز )
13- اگر فکر می کنید که موفق می شوید یا شکست می خورید، در هر دو صورت درست فکر کرده اید. (آنتونی رابینز )
14- وقتی انسان آرامش را در خود نیابد ، جستجوی آن در جای دیگر کار بیهوده ای است .(لارو شفوکو )
15- در تاریخ جهان ، هر لحظه عظیم و تعیین کننده ، پیروزی نوعی عشق است .(امرسون
16- دنبال کسی نگرد که بتوانی با او زندگی کنی ، دنبال کسی باش که بدون او نتوانی زندگی کنی .(؟)
17- عشق ، فراموش کردن خود دروجود کسی است که همیشه و در همه حال ما را به یاد دارد .(؟)
18- عشق یعنی ترس از دست دادن تو .(ایتالیائی )
19-موفقیت ، یک درصد نبوغ ، 99 درصد عرق ریختن .(توماس ادیسون )
20- مهم این نیست که در کجای این جهان ایستاده ایم ، مهم این است که در چه راستایی گام بر می داریم .(هولمز )
21- سعی نکنیم بهتر یا بدنر از دیگران باشیم ، بکوشیم نسبت به خوذمان بهترین باشیم .(مارکوس گداویر )
22- مغز ما یک دینام هزار ولتی است که متاسفانه اکثرمان بیش از یک چراغ موشی از آن استفاده نمی کنیم .(ویلیام جیمز )
نوشته شده توسط اندرزگو  | لینک ثابت |

کاش ميشد تا خدا پرواز کرد پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390 13:34
کاش ميشد تا خدا پرواز کرد   

                    پاي دل از بند دنيا باز کرد                   

کاش ميشد از تعلق شد رها

بال زد همچون کبوتر در هوا

 

کاش ميشد  اين دلم دريا شود

باز عشقي اندر او پيدا شود

کاش ميشد عاشقي ديوانه شد

گرد شمع يار چون پروانه شد

 

کاش ميشد جان ز تن بيرون شود

چشم از هجران او پر خون شود

کاش ميشد از خدا غافل نبود

کاش در افکار بي حاصل نبود

 

کاش ميشد بر شياطين چيره شد

تا رها از بند با اين شيوه شد

کاش دستم را بگيرد توي دست

تا شوم از دست او من مست مست

 

        کاش ميشد مست باشم تا ابد       

سر بر آرم دست افشان از لحد

کاش ميشد تا که در روز جزا

شاد باشم از عمل پيش خدا

 

کاش ميشد يک نفس ديدار يار

تا شوم مدهوش ؛ گردم بيقرار

کاش ميشد با خدا شد همنشين

   جنت و دوزخ ؛ يا اندر زمين   
نوشته شده توسط اندرزگو  | لینک ثابت |